تبليغاتX
ثانیه های بی غرور ghurubetanha




سلام . از همه دوستانی که لطف کردند و سر زدند ممنون و ببخشید که باز هم دیر اومدم  مدتی از دنیای مجازی دور بودم . با یک غزل به روزم ...

وقتی که حرف ها بین ما دیوار می شد

هر لحظه دنیا بر سرم آوار می شد

وقتی برایت نقطه چین ها می نوشتم

یک بغض کهنه در گلویم خار می شد

تو می گذشتی ... می شکستم ... اشکهایم ...

در یاد تو کم کم نگاهم تار می شد

... گفتم صبوری می کنم هرروز اما...

یک ترس مبهم در دلم بیدار می شد

: " دیدی چگونه شانه ات را خواب کردند ... "

هر روز در چشم ترم تتتتتتتتتکرار می شد

من می شکستم رو به رویت نرم نرمک

انگار نه انگار حال من هی زار می شد

من خسته ام دل خسته است تقویم خسته

کاش لحظه ها بر گردنم یک دار می شد

 


| +| نوشته شده در جمعه 1388/06/27 و ساعت 14:8 توسط غروب تنها |


سلام...

نمیدونم چه دلیلی واسه این همه نبودم باید بیارم که واسه شماهم قابل قبول باشه ... فقط میتونم عذر خواهی کنم...هنوز نمیدونم چرا واژه ها با من قهرند ... فقط برای آشتی دادنشون با یک شعر کوتاه از سالهایی دوربه روز می شم ...

غزل در دست

و سکوت بر لب ...

نت به نت از تارهای نگاهت نواخته می شوم

بی آنکه بدانم بازیچه کدام آکوردم ...


| +| نوشته شده در پنجشنبه 1387/10/19 و ساعت 1:21 توسط غروب تنها |


تصوير در تصوير

و كادر بسته

در امتداد هم گم مي شويم

و هميشه به سكانس دلتنگي كه مي رسيم

زمان فيلد مي شود...


| +| نوشته شده در سه شنبه 1386/11/30 و ساعت 1:34 توسط غروب تنها |


اول : سلام

دوم : عذرخواهی می کنم بابت این همه تاخیر - آخه فصل امتحانا بود و منم حسابی درگیر ...-

سوم : تشکر می کنم از همه دوستان بابت لطفشون

چهارم :  شعر

* * *

جمع کن خودت را

خورده شیشه هایت تکه پاره ام کرد

تو با هیچ چسبی نمی چسبی / به دلم


| +| نوشته شده در یکشنبه 1386/04/10 و ساعت 16:24 توسط غروب تنها |


ببخشید که خیلی دیر کردم

           *

          *

          *

قلم کبود می کند

تن ظریف کاغذ را

وقتی دستم به تو نمی رسد...


| +| نوشته شده در یکشنبه 1386/01/19 و ساعت 10:33 توسط غروب تنها |


تکرار می شوم

در بی رحمی زمان

مثل چهار نقطه  آخر حرف هایت

که تمامی ندارد

و نقطه نقطه سطرهایم را به بند می کشد

تو در کجای این حادثه پنهانی

که رد اشک هایم را نمی گیری ...


| +| نوشته شده در شنبه 1385/12/05 و ساعت 12:44 توسط غروب تنها |


هر روز

همراه با نفس نفس زدن عقربه ها

با هر تپش ساعت مردم و زنده شدم

غافل از اینکه ثانیه ها

حرمت خاطراتم را می شکنند ...


| +| نوشته شده در دوشنبه 1385/10/25 و ساعت 14:35 توسط غروب تنها |


دوباره عشق شروع دو خط موازی

دوباره خدا و اثبات یک تساوی

دوباره یک معادله و دو مجهول

من ابتدای سفیدی و تو انتهای سیاهی ...


| +| نوشته شده در دوشنبه 1385/10/11 و ساعت 1:27 توسط غروب تنها |


 در خود گم شدم

تنها تر از غزل های بی کسم

و غمگین تر از روز گار کوچه ...

و قسم خوردم به آب

به باد

و به ـ روح عاصی آتش ـ

که در بعد نفس های تو پیدا شوم

حتی اگر زمین و زمان

به من یا به تو حسودی کنند ...


| +| نوشته شده در یکشنبه 1385/10/03 و ساعت 10:15 توسط غروب تنها |


اشکهایم را به آب می سپارم

و نگاهم را تنها به آینه ...

تو ظریف تر از آنی که پلک های خیسم را به دوش بکشی ...


| +| نوشته شده در دوشنبه 1385/09/06 و ساعت 0:23 توسط غروب تنها |




example: